چشم از ديوار گرفتي

و گفتي،

كي؟كجا؟

غروب،

با چشمان خيس از هم جدا شديم

و گم شديم

در شهري كه هيچ يك از ساكنانش نميدانستند،

به راستي،كي وكجا!