داغ(دل نوشته ي خودم)
سكوت داغ را به حلقوم من ريخته اند.
داغ داغ...
شايد كه سر راهش خاطرات نفرين شده را بسوزاند.
سكوت داغ را به حلقوم من ريخته اند.
داغ داغ...
شايد كه سر راهش خاطرات نفرين شده را بسوزاند.
او گريخت و به دخمه پناه آورد.
از دست هاي لزجي كه به سويش دراز مي شدند؛
و از دو حدقه ي خالي
كه به او خيره شده بودند،
به چشمان طوفان زده ي او.
چشم در چشم آينه دوخت و بغض طلايي رنگش را در تپش منظم ثانيه ها تركاند.
تعفن دو حدقه ي خالي
قشعريره اي را سبب شد،
در انحناي پري وار اندام نورسته اش.
روزگاري دور را به ياد آورد؛
روزگاري دور كه چشمان طوفان زده ي او،همچون اثيري مستور در حريري از شرم بود.
ياد جام شراب ارغوان در دلش غوغا به پا كرد.
و به ياد آورد كه زماني دور در كرانه هاي نزديك اين دو حدقه ي خالي،پرنده اي از نسل ققنوس مي زيست.
در جوار روزهاي دور پرنده براي زيبايي چشم نگاري نغمه ي زندگي سر مي داد.
پرنده صاحبي داشت؛آويژه اي در پيكر سفيد رويايي ناب
فرشته اي منزوي كه شب در چشمانش رسوب كرده بود
و در هر چشمش ستاره اي جاويد راز مي گفت.
فرشته ي منزوي از براي زيبايي چشمان طوفان زده ي او ترانه ي عشق مي سرود.
امروز اما گويي آن پرنده مرده است!
آن دو ستاره افول كرده اند و دستي متجاوز شب را از چشمان فرشته تكانده است.
...
او دست به چشمان طوفان زده ي خويش برد و حرير شرم را دريد؛
روح خسته ي نگاه را بيرون كشيد؛
و اسرار چشمانش را مثله كرد.
نگاهش را از آينه دزديد و بغض زخمي اش را رها كرد.
و به پيكرش جان تازه اي از باران خون بخشيد.
و سرانجام روزگاري نزديك را آغاز كرد؛
در حوالي تعفن دو حدقه ي خالي،
دو حدقه ي خالي...
دو حدقه ي خالي...