سرود دو حدقه ي خالي(دل نوشته ي خودم)
او گريخت و به دخمه پناه آورد.
از دست هاي لزجي كه به سويش دراز مي شدند؛
و از دو حدقه ي خالي
كه به او خيره شده بودند،
به چشمان طوفان زده ي او.
چشم در چشم آينه دوخت و بغض طلايي رنگش را در تپش منظم ثانيه ها تركاند.
تعفن دو حدقه ي خالي
قشعريره اي را سبب شد،
در انحناي پري وار اندام نورسته اش.
روزگاري دور را به ياد آورد؛
روزگاري دور كه چشمان طوفان زده ي او،همچون اثيري مستور در حريري از شرم بود.
ياد جام شراب ارغوان در دلش غوغا به پا كرد.
و به ياد آورد كه زماني دور در كرانه هاي نزديك اين دو حدقه ي خالي،پرنده اي از نسل ققنوس مي زيست.
در جوار روزهاي دور پرنده براي زيبايي چشم نگاري نغمه ي زندگي سر مي داد.
پرنده صاحبي داشت؛آويژه اي در پيكر سفيد رويايي ناب
فرشته اي منزوي كه شب در چشمانش رسوب كرده بود
و در هر چشمش ستاره اي جاويد راز مي گفت.
فرشته ي منزوي از براي زيبايي چشمان طوفان زده ي او ترانه ي عشق مي سرود.
امروز اما گويي آن پرنده مرده است!
آن دو ستاره افول كرده اند و دستي متجاوز شب را از چشمان فرشته تكانده است.
...
او دست به چشمان طوفان زده ي خويش برد و حرير شرم را دريد؛
روح خسته ي نگاه را بيرون كشيد؛
و اسرار چشمانش را مثله كرد.
نگاهش را از آينه دزديد و بغض زخمي اش را رها كرد.
و به پيكرش جان تازه اي از باران خون بخشيد.
و سرانجام روزگاري نزديك را آغاز كرد؛
در حوالي تعفن دو حدقه ي خالي،
دو حدقه ي خالي...
دو حدقه ي خالي...
من هانيه ام،15 سالمه.وبلاگ من بعد از يه سري تغييرات اساسي روحي ساخته شد،كلا ممكنه تغييرات زيادي توي فاز وبم ببينيد.دوستون دارم،كامنت يادتون نره!