eminem;my love



Zbazi;my love

درياي از دست رفته(دل نوشته ي خودم)

من امروز صداي زوزه ي باد را از گوش ماهي شنيدم

گوش ماهي كوچك جعبه ي خاطرات من صداي دريا را فراموش كرده است

از آن زمان كه تو،يكه درياي زندگي من،رخت بربسته اي

و هنوز بي محابا در فرصتي به حد تلاشي ذرات نور از ذهنم گذر مي كني

تو بي اجازه به ذهنم پا مي گذاري و به اعتراض سلول هاي يخ زده ي مغزم بي اعتنايي

گوش ماهي كوچكم لبريز از خاك سرد شده است.

از روزي كه تو رفته اي،

درياي درون گوش ماهي به كابوسي بدل گشته،

به بياباني كه كركس ها در آن با زوزه ي باد،

اوج مي گيرند و فرود مي آيند

و بوف پير بر شاخه ي درختي خشكيده فلج مي شود.

مدتهاست كه خونِ مضطرب در رگم جريان نمي يابد

گويي از سايه ي در كمين نشسته ي تيغ وحشت دارد

از اين سايه ي نزديك.

«يأس» هلهله كنان بر اين بيابان پاي مي كوبد،

و من شب هاي پرستاره را در گاهواره اي از جنس مرگ خوابانده ام.

از اين گوش ماهي كوچك مشت مشت خاك سرد مي ريزد.

و از اين گوش ماهي صداي زوزه ي باد،

همچون جيغ زني كولي و مست در انتهاي كوچه اي بن بست

به گوش من مي رسد.

و من پايانم را در گوش ماهي كوچك جعبه ي خاطراتم مرور مي كنم...

شكوفه ي اندوه(فروغ فرخزاد)

شادم که در خیال تو می سوزم
شادم که در خیال تو می گریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم

پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره ی دیگر نیست

شبها چو در کناره ی نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش آید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش آید
شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه ی خود بنگر
تا روح بیقرار مرا بینی

من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو

غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر می کشم به پهنه ی دریاها

شادم که همچو شاخه ی خشکی باز
در شعله های قهر تو می سوزم
گویی هنوز آن تن تب دارم
کز آفتاب شهر تو می سوزد

در دل چگونه یاد تو می میرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیزیست
کو را هزار جلوه ی رنگین است

بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده ی شیطانند

اما من آن شکوفه ی اندوهم
کز شاخه های یاد تو می رویم
شبها ترا بگوشه ی تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم

ماجراي يك عشق(مريم حيدرزاده)

قبل از اين كه بخونيش،ي لحظه به يادت بيار كه با من چيكار كردي،تيكه هاي پرنگترو با دقت بيشتر بخون...

داستانهام رو براتون خواهم گفت...بي محابا،بدون مرز...

ماجرای یک عشق

به روی گونه تابیدی و رفتی
مرا با عشق سنجیدی و رفتی
تمام هستی ام نیلوفری بود
تو هستی مرا چیدی و رفتی
کنار اتظارت تا سحر گاه
شبی همپای پیچک ها نشستم
تو از راه آمدی با ناز و آن وقت
تمنای مرا دیدی و رفتی
شبی از عشق تو با پونه گفتم
دل او هم برای قصه ام سوخت
غم انگیزست توشیداییم را
به چشم خویش فهمیدی و رفتی

چه باید کرد این هم سرنوشتی ست
ولی دل رابه چشمت هدیه کردم
سر راهت که میرفتی تو آن را
به یک پروانه بخشیدی و رفتی
صدایت کردم از ژرفای یک یاس
به لحن آب نمناک باران
نمی دانم شنیدی برنگشتی
و یا این بار نشنیدی و رفتی

نسیم از جاده های دور آمد
نگاهش کردم و چیزی به من گفت
تو هم در انتظار یک بهانه
از این رفتار رنجیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق
ببین با سرنوشت من چه ها کرد
تو هم این رنجش خاکستری را
میان یاد پیچیدی و رفتی
تمام غصه هایم مثل باران
فضای خاطرم را شستشو داد
و تو به احترام این تلاطم
فقط یک لحظه باریدی و رفتی
دلم پرسید از پروانه یک شب
چرا عاشق شدن چيزعجیبی ست
و یادم هست تو یک بار این را
ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی
تو را به جان گل سوگند دادم
فقط یک شب نیازم را ببینی
ولی در پاسخ این خواهش من
تو مثل غنچه خندید و رفتی

 دلم گلدان شب بو های رویا ست
پر است از اطلسی های نگاهت
تو مثل یک گل سرخ وفادار
کنار خانه
روییدی و رفتی
تمام بغض هایم مثل یک رنج
شکست و قصه ام در کوچه پیچید
ولی تو از صدای این شکستن
به جای غصه ترسیدی و رفتی
غروب کوچه های بی قراری
حضور روشنی را از تو می خواست
تو یک آن آمدی این روشنی را
بروی کوچه پاشیدی و رفتی
کنار من نشتی تا سپیده
ولی چشمان تو جای دگر بود
و من می دانم آن شب تا سحرگاه
نگارت را پرستیدی و رفتی

نمی دانم چه می گویند گل ها
خدا می داند و نیلوفر و عشق
به من گفتند گل ها تا همیشه
تو از این شهر کوچیدی و رفتی
جنون در امتداد کوچه عشق
مرا تا آسمان با خودش برد
و تو در آخرین بن بست این راه
مرا دیوانه نامیدی و رفتی
شبی گفتی نداری دوست من را
 نمی دانی که من آن شب چه کردم

خوشا بر حال آن چشمی که آن را
به زیبایی پسندیدی و رفتی
هوای آسمان دیده ابریست
پر از تنهایی نمناک هجرت
تو تا بیراهه های بی قراری
دل من را کشانیدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی
تمام جاده های شعر من را
رها کردی شکستی خرد گشتم
تو پایان مرا دیدی و رفتی

blood rose

these are my loves...



ادامه نوشته

بگذار...

بگـــذار آغوشم بـــرای همیشه یخ بـــزند .

نمی خواهم کـــسی شـــال گردن اضافی اش را دور

گـــردن احســـاسم بیاندازد . . . !

شیشه نازک احساس مرا دست نزن !

چِندشم می شود از لک انگشت دروغ !!!

آن که میگفت که احساس مرا می فهمد …

کو کجا رفت ؟ که احساس مرا خوب فروخت !

مغرور احساسم شدی ، گذشتی از رو گریه هام

لعنت به لحظه هایی که ، تو همه چی بودی برام..!

تكست آهنگ چيزي بگو(ابي)

دلبرکم چیزی بگو به من که از گریه پرم

به من که بی صدای تو از شب شکست می خورم

دلبرکم چیزی بگو به من که گرم هق هقم

به من که آخرینه آواره های عاشقم



چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی

غزل بشن گلایه ها؛ نه هق هق دلـــــــــواپسی

نـذار که از سکوت تـــو پـــــــــرپـــــــــر بشن ترانـه ها

دوباره من بمونم و خاکستر پروانـــــــــــه ها



چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خـــــــاطره

کابوس رفتنت بگو:از لحظه هـــــــــای من بره

چیــــــزی بگو اما نگو: قصه ما به ســـــــــــر رسید

نگـــــو که: خورشیدک من چادر شب به ســـــــــر کشید


دقیقه ها غـــــــزل میگن وقتی سکوت و می شکنی

قناریها عاشق می شن وقتی تو حرف می زنی

دلبرکم چیزی بگو به من که خاموش تو ام

به من که همبستر تو اما فراموش تو ام



چیزی بگو که آینه خسته نشه از بی کسی

غزل بشن گلایه ها؛ نه هـق هـق دلواپســـــی


چیــــــزی بگو اما نگو: قصه ما به ســـــــــــر رسید