انتظار
هنگام تنهایی خوشحال هستم.
هوا خنك است.
آسمان
از لكّه‌های ابر
و چند قطره باران
زخم خورده است.
انبوه شاخه‌های درخت «ساسافراس»
در برابرم
از سرخی برگها سنگین شده است.
هنگامی كه به پلكان خانه می‌‌رسم
با فریادهای شادمانه كودكانم مواجه می‌‌شوم
و قلبم لبریز از اندوه می‌‌شود.
من خرد شده‌ام.
آیا فرزندانم را
به اندازه برگهایی كه فرو می‌‌افتند
دوست ندارم
یا لازمه پیر شدن
ابله شدن است؟
گویی در اندوه غرق شده‌ام.
راستی چه می‌‌خواستم به آن زن بگویم
هنگامی كه باید آن اتفاق رخ می‌‌داد
همانطور كه اكنون
رخ داده است.