شعر از ویلیام كارلوس ویلیامز(2)
انتظار
هنگام
تنهایی خوشحال هستم.
هوا خنك است.
آسمان
از
لكّههای ابر
و چند قطره باران
زخم خورده
است.
انبوه شاخههای درخت «ساسافراس»
در برابرم
از
سرخی برگها سنگین شده است.
هنگامی كه به پلكان خانه میرسم
با
فریادهای شادمانه كودكانم مواجه میشوم
و قلبم
لبریز از اندوه میشود.
من خرد شدهام.
آیا
فرزندانم را
به اندازه برگهایی كه فرو میافتند
دوست
ندارم
یا لازمه پیر شدن
ابله شدن است؟
گویی
در اندوه غرق شدهام.
راستی چه میخواستم به آن زن بگویم
هنگامی
كه باید آن اتفاق رخ میداد
همانطور كه اكنون
رخ
داده است.
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت 12:29 توسط roza
|
من هانيه ام،15 سالمه.وبلاگ من بعد از يه سري تغييرات اساسي روحي ساخته شد،كلا ممكنه تغييرات زيادي توي فاز وبم ببينيد.دوستون دارم،كامنت يادتون نره!