ميعاد(احمد شاملو)
ميعاد
در فراسویِ مرزهایِ تنات تو را دوستمیدارم.
آينهها و شبپرههایِ مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمانِ بلند و کمانِ گشادهیِ پل
پرندهها و قوسوقزح را به من بده
و راهِ آخرين را
در پردهيی که میزنی مکرّرکن.
در فراسویِ مرزهایِ تنام
تو را دوستمیدارم.
در آن دوردستِ بعيد
که رسالتِ اندامها پايانمیپذيرد
تو را دوستمیدارم.
در آن دوردستِ بعيد
که رسالتِ اندامها پايانمیپذيرد
| و شعله و شورِ تپشها و خواهشها | |
| بهتمامی |
فرومینشيند
و هر معنا قالبِ لفظ را وامیگذارد
| چنانچون روحی | |
| که جسد را در پايانِ سفر، |
تا به هجوم کرکسهایِ پاياناش وانهد...
در فراسوهایِ عشق
تو را دوستمیدارم،
در فراسوهایِ پرده و رنگ.
در فراسوهایِ پيکرهایِمان
با من وعدهیِ ديداری بده.
براي تو كه عشق افسانه ايت در جسم خلاصه بود و زماني كه جسم را به دست نياوردي،به عشقت كافر شدي...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۰ ساعت 19:42 توسط roza
|
من هانيه ام،15 سالمه.وبلاگ من بعد از يه سري تغييرات اساسي روحي ساخته شد،كلا ممكنه تغييرات زيادي توي فاز وبم ببينيد.دوستون دارم،كامنت يادتون نره!