امشب در اين سكوت سرسام آور، نقش مشمئز كننده ي كابوس مكررم را قلم خواهم زد.

تصويري مشئوم از انزواي تخلي گر روح از هم گسيخته ام...

با شروعي از جنس رويا و در ديار لالامبازها و بي تجربگي بركه ها...

و نهايتي در بي منتهاي قرنطينه اي مشبع... از جنس خواب اهرمن ها.

و ميانه اي مملوء از خلاء و نيستي كه رگ و پي مرا تخدير مي كند.

بستر من به مسلخي ماننده شده است كه در بحبوحه ي هر خواب مرا قدمي به سوي ماليخوليا پيش مي راند.

و من در سرانجام هر شب رسوخ اشعه هاي مرگ در وجودم را از روز سخاوتمند طلب مي كنم.

من آخرين حامي شب را در اواخر نهمين ماه از يك ميليارد و چهارصد و شصت و نهمين سال در تقويم پنگوئن هاي غارنشين از دست داده ام...

دقيقا در لحظه اي كه دومين ستاره از سمت چپ آسمان منجمد شد!

و بدن من به تحليل ارتعاشي نا بهنگام مشغول شد.

آه...چقدر بد است كه هيچ يك از شما نواختن هيستريك روح علاف مرا نمي شنويد...

سمفوني وجود من مولكول هاي هستي را بيدار كرده است و شما با سلول هايي كه هنوز در غلاف خود پنهان شده اند،در جواب واژه هاي من قهقهه مي زنيد...

اما سوگند مي خورم كه شبي در كابوس هايم قافيه ساختن را خواهم آموخت و بعد تا ابد خواهم مرد...

اين خط و اين هم نشان!


مشمئزكننده=نفرت انگيز

مشئوم=بد يمن

تخلي گر=خالي كننده

لالامباز=نوعي سنجاقك يا ملخ دراز كه كنار آب ها مي پرد

تخدير=سست شدن

مشبع=سير كننده،پركننده