گمشده(فروغ فرخزاد)
بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ
باورم نايد كه عاشق گشته ام
گوئيا «او» مرده در من كاين چنين
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آئينه مي پرسم ملول
چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟
ليك در آئينه مي بينم كه، واي
سايه اي هم زانچه بودم نيستم
همچو آن رقاصه هندو به ناز
پاي مي كوبم ولي بر گور خويش
وه كه با صد حسرت اين ويرانه را
روشني بخشيده ام از نور خويش
ره نمي جويم بسوي شهر روز
بي گمان در قعر گوري خفته ام
گوهري دارم ولي او را ز بيم
در دل مرداب ها بنهفته ام
مي روم ... اما نمي پرسم ز خويش
ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟
بوسه مي بخشم ولي خود غافلم
كاين دل ديوانه را معبود كيست
«او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود
در نگاهم حالتي ديگر گرفت
گوئيا شب با دو دست سرد خويش
روح بي تاب مرا در بر گرفت
آه ... آري... اين منم ... اما چه سود
«او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست
مي خروشم زير لب ديوانه وار
«او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟
من هانيه ام،15 سالمه.وبلاگ من بعد از يه سري تغييرات اساسي روحي ساخته شد،كلا ممكنه تغييرات زيادي توي فاز وبم ببينيد.دوستون دارم،كامنت يادتون نره!